گلیشفته فراهانی لخت شده است، معلوم است که هرشخصی این حق را دارد که بر بدن خود کنترل داشته باشد اما آیا واقعا گلشیفته عریان شده است؟ آیا گلشیفته در کنار آن چشمان خمار، تن زیبا را نیز عیان کرده است؟
خوش خیالی چرا؟ ما سالهاست که دیگر بر بدن خود کنترل نداریم. صبح که از خواب بیدار می شوید اگر در تهران باشید تقریبا «سیصد و سی روز» از سال را یک رفتار مشخص دارید، مسیرتان مشخص است، در خانه هفتاد متری تان هیچ قدرت مانوری ندارید و وقتی وارد اتوبوس می شوید یک رفتار مشخص را هر روز تکرار می کنید. حتی در مترو که مرد و زن حق دارند با هم در یک کوپه باشند باز زن ها و مردها گفتمان حاکمیت را تکرار می کنند و جدا می شوند اما از آن جلوتر برویم، از لحظه ورود به مترو تا لحظه خروج با یک مشت آدم طرف هستیم که یک رفتار مشخص را تکرار می کنند و هیچ کنترلی بر بدن خود ندارند.کدام بدن، کدام کنترل؟
اضافه وزن دارید؟رژیم گرفتن اثری نداشته؟خوب معلوم است که نباید اثری داشته باشد چون جامعه عادات غذایی شما را تغییر داده است، جهانی که در آن زندگی میکنید متراژ خانه شما را هم تعیین کرده و برنامه غذایی شما را مشخص کرده است شما هم با انتخاب بین چند نوع غذا فکر میکنید آزادی عمل دارید، یکبار نگاه کنید بین فامیل هایتان ببینید چقدر غذاهایتان شبیه به یکدیگر است؟ نگاه کنید بدن های شما حتی غذاییش را هم از پیش تعیین کرده اند.چه بدنی، چه انتخابی؟
منتها ما دو نوع برخورد داریم: یکی در ایران است که از خشونت عریان استفاده میکند و مستقیم میزند کسی که لخت شده را می کشد و یکی هم غرب است(با تمام تکثرش) آنجا هم با یک مشت آدم سروکار دارید که در عین اینکه فکر میکنند بر بدن خود کنترل دارند حتی در دستشویی هایشان هم دوربین مخفی هست و اگر هم نباشد چنان تن به جامعه انضباطی داده اند که نه میدانند خواهش بدن آنان برای پوشش چیست نه عدم آن. یک مشت سوژه که با اینکه فکر میکنند اختیار دارند اما هیچ اختیاری از خود ندارند.در فرانسه برخورد با حجاب چگونه است؟گفتمان غالب آنقدر برای آنان طرز پوشش شان را طبیعی جلوه داده که فکر میکنند حجاب یعنی تروریسم، یعنی قاتل!
شنیده اید لابد که گفته اند: «آزادی ابزار سلطه می شود و سلطه پنهان می گردد.» این اتفاق در غرب افتاده است هنر به صورت صنعت درآمده؛ صنعت مد و حالا تحت صنعت مد مسابقاتی برگزار می شود که یکی «ملکه زیبایی» می شود و حتی باید سایز پستانش را هم بگیرند و آن مدل خشگل دلربا می شود «الگو». پس در غرب آزادی بدن مفهومی دارد؟خوش خیالی نیست؟ برای میل جنسی شما هم تعیین تکلیف میکنند: از این قرص اگر بخوری تمام مشکل ها و بدبختی هایت تمام می شود حتی به رابطه جنسی شما هم وارد می شوند(در ایران هم شروع شده). نه در غرب نه در ایران خیلی باید شانس بیاورید که بتوانید لباسی خارج از «مد روز» یا «عرف جامعه» را پیدا کنید حتی کنترل لباس خود را هم نداریم.همه چیز شبیه هم شده است دقت کرده اید اگر کسی لباس های رنگاوارنگ بپشود در ایران به او «خز» می گویند؟ این یعنی چنان لباس پوشیدن به سبک معمول برای شما طبیعی شده که اگر کسی طور دیگری لباس بپوشد برای شما باور کردنی نیست.چه بدنی، چه آزادی در انتخاب؟
خیالتان را راحت کنم گلشیفته فراهانی لخت نشده است مخصوصا اینکه آن لخت شدن از صنف بازیگرها هم باشد، هنوز مانده تا کسی از ما لخت بشود.هنوز مانده تا کسی عادات رایجی که جامعه بر ما تحمیل میکند را کنار بگذارد ما سالهاست که کنترلی بر بدن های خود نداریم.همان دینی که میگوید خدا از رگ گردن به شما نزدیکتر است می آید برای نماز خواندن قانون تعریف میکند و رفتار شما را منضبط می کند خدایی که در خون ماست چه نیاز به انضباط دارد؟ در واقع جامعه مدنی، «جامعه انضباطی» را از گفتمان دینی دزدید و یاد گرفت چگونه بدن ها را کنترل کند.بله گلشیفته لخت نشده است چون دیگر بدنی وجود ندارد که اختیارش دست ما باشد اختیار بدن های ما از پوشش تا خورد و خوراک و سایز پستان هایمان تحت تاثیر گفتمان غالب است.من که میگویم گلشیفته هنوز لباس بر تن دارد آنهم لباسی به بلندای گفتمان غالب!
دستهبندیشده در: دستاورد برچسبها: | فراهانی، لخت، گلشیفته، عریان
رضا جان از این دید هم میشود به قضیه نگاه کرد. اما من به طور کل من حتی با فرض داشتن اخیار در این کار هم مشکلی ندارم. تصمیمی است که خودش گرفته یا برایش گرفتهاند و او هم پذیرفته. مالک و صاحب اختیارش هم خود اوست. هنرمندی را که طرد کردهاند، دیگر خرج غیرت ندارد از طرف آقایان.
امین جان من صددرصد با شما موافقم.اینها هم که رگ گردنشان بیرون میزند که نظر خودشان را نمیگویند اینها هم تحت تاثیر و آموزه های محیطی هستند که در آن رشد کرده اند…میدونی حرف من اینه خیلی وقته دیگه اختیارهای بدن هامون رو از دست دادیم یعنی وقتی اختیار این بدن ها از دست رفت پس دیگه پوشش چندان معنی خاصی نمیتونه داشته باشه… پوشش مرحله بعد از اختیار بدن است وقتی که قدرت تا بستر شبانه ما هم نفوذ کرده و برای بدن ما تصمیم میگیره و برای سکس ما تعیین تکلیف میکنه این یعنی اینکه بدن بیچاره ما کاره ای نیست دیگر.. بحث دو نفره مان را در مورد گفتمان پزشکی یادت هست؟ اینجا میتوانم مثال دقیق خود را بزنم گفتمان پزشکی شده ابزار سلطه،چطور؟قرص و دارو اگر مصرف کنی سایز آلت جنسی شما تغییر می کند، میبینی پزشکی مشکلی ندارد ولی استفاده از گفتمان پزشکی چگونه دارد بدن و روابط ما را کنترل میکند؟ در واقع جان کلام این نوشته این است که بحث بر سر اینکه گلشیفته حق دارد یا ندارد به کنار، اصلا اول ببینید در کجا آزادی بدن وجود دارد بعد در مورد حق انتخاب سوال کنیم..مثل همیشه نظرهای خوب تو کلی برای من مسئله جدید به وجود میاره.فدای تو
این نگاه شما، هیچ نیست به جز لطف وگرنه همه را خودت گفتی. اینجا میخوام دو مطلب رو جداگونه مطرح کنم. اول اینکه بحث اختیار پوشش، به نظر من این یه پدیده نوینه! یعنی اختیار پوشش از اون زمانی که انسان به صورت جمعی شروع به زندگی کرده، شدیدا تابع خواست جمع بوده. این امر رو در افسانههای متون دینی و تا پوشش آدم با برگ انجیر و تابعیت حوا از اون تا همین اواخر و پوشش خاص قبیلهای و حتی ملی که بیانگر خواستگاه جغرافیایی افراد بوده ( و هنوز هم میشود آن را دید) میشه پیگیری کرد. پس اختیار فردی در پوشش یه امر نوین محسوب میشه. شاید اگر خیلی ریشه یابیش بکنیم، نهایتا به دهه پنجاه میلادی هم نرسه. البته گرچه در ابتدا یه نوع انقلاب فردی و دهن کجی به جامعه محسوب میشده، اما به مرور اون هم در خدمت چرخه پول قرار گرفته و شده مادر مد لباس نوین. ( نوین رو گفتم که با مد پذیری جامعه اشرافی مثلا فرانسه قبل از انقلاب اشتباه نشه).
دوم اینکه رابطه دانش/هنر و سرمایه اجتناب ناپذیره. دانش/هنر بدون سرمایه گذاری توان پیشرفت رو ندارند و سرمایه هم بدون پیشرفت اون دو در جا میزنه. این یه چرخه کاملا وابسته ست که گرچه از نظر اخلاقی شاید مذموم باشه اما در واقعیت چارهای جز این نداره.
قربان تو امین جان.. مورد یک-بله کاملا درسته انسان اجتماعی دیگه خواسته یا ناخواسته یک چیزهایی رو از دست میده ولی این از دست دادن ها گاهی اونو تا نزدیکی یک اسیر تقلیل میده و گاهی در عین اینکه به نظر میرسه آزاده ولی عملا اشتباه فکرمیکنه.مثل نقش تبلیغات در انتخاب های ما،ما فکر میکنیم که آزادی عمل در انتخاب داریم اصلا خیلی از نیازهای ما کاذبه، و این رسانه ها به جز تولید نیاز جدید انتخاب ما رو هم شکل میدن اینجا دیگه آزادی شده ابزار دست سلطه.ازادی اینجا در خدمت کسایی دیگست نه انسان نقد من به همین داستانه..دوم نقد من اتفاقا به اینجاست که اینا یک چرخه وابسته نیستند این چرخه برای ما بدیهی شده به صورت طبیعی در اومده مشکل اینه..
خوب رضا جان من فکر میکنم تنها وجه اختلاف گفته شما و من این باشه که من از واقعیت ماجرا گفتم و شما از حقیقت اون.
خيلى خيلى زيبا نوشتى رضا جان. حتى براى خوشكلى و سكسى بودن هم حد و حدود قرار ميدن و بدين طريق سليقه جمعى رو به يك سمت و سو مى برن. توى يه مقاله خوندم آزمايشى رو انجام داده بودن كه به ١٠٠تا خانوم عكس يك سرى مرداى خوش تيپ رو نشون ميدادن و ازشون ميخواستن سكسى ترين مرد رو انتخاب كنن. راى ها تقريبا پخش شده بود بين مردا. بعد آزمايش دوم رو انجام ميدن و ايندفعه اول يه مجله ميارن و ميگن فلان مرد سكسى ترين مرد سال شناخته شده. دوباره كه راى گيرى ميكنن ميبينن اكثريت همون مرد رو به عنوان سكسى ترين مرد انتخاب كردن! و اين يعنى تاثير پذيرى سليقه مردم از تبليغات و تمايل به همرنگ شدن با «عرف» واقعى يا القايى. حالا آزادى هم در حدود همون عرف تعريف ميشه و كسانى كه خارج از اون محدوده قرار ميگيرن به قول شما يا مثل ايران با زور تحت نوازش قرار ميگيرن، يا مثل غرب با فشار روحى از طرف افكار عمومى. خوب ها، بد ها و زشت ها رو حكومت ها و امپراطورى هاى رسانه اى(هردو يعنى اقليت) مشخص مى كنن، ولى آيا راه گريزى هم هست؟
مرسی سامان جان خیلی خوشحالم که خوشت اومد چون فکر نمیکردم کسی خوشش بیاد از این نگاه.بله کاملا درست میگید واقعا غیر از این نیست یعنی بدبختانه غیر ازاین نیست.اما راه گریزی هست؟
سه جواب برایش هست:اول-اگر موزیک الکی محسن نامجو را گوش داده باشی میگوید بیا بزنیم بیرون شاید خلاص شدیم از دست این زندگی الکی بعد برمیدارد میگوید جاده ها هم الکی است،یعنی راه اول فرار است فرار از این اتفاقات اما مشکل اینجاست ما اگر بخواهید فرار هم کنید همه جا تغییر کرده است آن روستای باصفای قدیمی هم مثل سابق نیست،بابا در همان روستا مصرف پفک از شیر بیشتر است یعنی آنجا هم دیگر جای بدرد بخوری نیست آنجا هم مثل همینجاست،پس فرار بی فایده است.دوم- آدورنو،بنیامین و مارکوزه میگویند دیگر کار از کار گذشته جامعه مدنی چنان شهروندان را تحت سلطه هژمونیک قرار داده که همه چیز برای این جماعت طبیعی شده اینها با اینکه یکسری راه میگویند اما همه اش بدبینی و تلخی است در واقع هیچکاره تصور میکنند انسان جامعه مدرن را..اما سوم- یکی مثل «فوکو» پیدا می شود که زیرآب همه کلاسیک ها را می زند فوکو میگوید:ببین سلطه تام نیست؛یعنی اینجوری نیست که جامعه دو دسته سلطه کننده و سلطه پذیر باشند،خیلی ها از این چرخه بیرون هستند و یک گروه سوم هستند که در این دو دسته جای نمیگیرند،شمایی که میخواهیی تغییر به وجود بیاوری باید بروی سراغ آنان که از نظام سلطه خارج هستند،همان گروه سوم.راست هم میگوید فوکو،همین خزها را نگاه کن اینها چیزی که برایشان مهم نیست سبک پوشش، من و شما و خیلی های دیگر که داریم در مورد این موضوعات حرف میزنیم یعنی بله ما هم داریم سعی میکنیم قدرت را تام تصور نکنیم،اتفاقا فوکو به ایران خوشبین بود چون این تام نبودن خیلی بیشتر به چشم می آید.حالا وظیفه ما چیست؟برویم سراغ گروه هایی که تحت سلطه هژمونیک نیستند.اوکی؟موافقی؟
سامان جان یادت می اید از یک تعریف جدید در مورد زن و مرد برای من گفتی؟گفتی که مقاله ای خوانده ای و مشخص کرده این زن و مرد خیلی جدا از هم نیستند مثل یک بازه هستند و اصلا نمیشود فهمید حد بینشان را.(یک چیزی شبیه این) اگر یادت می اید اینجا میتوانی بیشتر برایم توضیح بدهی؟واصل قضیه را بگویی؟یادت می آید؟
كاملا موافقم، ولى رضا تو خودت جرات قرار گرفتن تو گروه سوم رو دارى؟ :-> چون واقعا سخته از اين قالب بيرون اومدن و تو بعضى زمينه ها خلاف جريان شنا كردن…من به شخصه شهامتشو ندارم، حداقل تا الان در خودم نديدم. ولى متفاوت ها رو هميشه پيش خودم تحسين مى كنم.
اين گفتمانى كه گفتم در خصوص «طيف جنسيت»، بيشتر تو اروپا رايجه، و مخصوصا آلمان. آمريكا خيلى به اين علم بها نميده چون اگر پذيرفته بشه بسيارى از پايه هاى نظام فعلى و حقوق بشر بايد تغييراتى كنه. دانشمندان ميگن ما تعاريف «جنس» رو داريم و «جنسيت» كه با هم متفاوتن. جنس يعنى مرد و زن رو از روى ظاهر بدن تشخيص دادن، ولى جنسيت يك طيف هست، طيفى كه يك سرش «به نسبت» فردى كه بيشتر صفات مردانه داره هست، و سر ديگش فردى كه «به نسبت» بيشتر صفات زنانه داره(توجه كنى باز گفتم نسبى و نميشه به صورت مطلق مشخص كرد). چون يك تعريف نسبيه، شايد درست نباشه با درصد بگم، ولى اينطورى منظورم رو بهتر ميتونم برسونم. در اين طيف به لحاظ جنسيت:
١. يكى ٧٠٪مرده و٣٠٪ زن
٢. يكى ٦٠٪ مرده، و ٤٠٪ زن
٣. يكى ٤٠٪ مرده و٦٠٪ زن
٤. …
به همين شكل يك طيف رو شامل ميشه كه البته مستقل از جنسه! يعنى ممكنه مورد ١ جنسش زن باشه! و مورد ٣ جنسش مرد باشه! دليل علميش هم اين هست كه كروموزوم Y كه جنس و جنسيت مرد رو تعيين ميكنه، در مراحل پيدايش در اثر جهش از كروموزوم X بوجود اومده و كروموزوم Y نا پايدارتر و ضعيف تر از كروموزوم X هست. در جنين انسان، وقتى ميخواد جنسيت شكل بگيره، به طور طبيعى ميره به طرف دختر شدن، مگر اين كه كروموزوم Y بياد و جلوشو بگيره بگه دختر نشو، پسر شو. حالا در يك جنين، ممكنه يك نوع نسبتا قوىِ Y بتونه با قدرت بيشترى جنسيت رو به طرف مردانگى ببره و صفات مردانگى بهش بده، و در يك جنين ديگه هم ممكنه كروموزوم Y وجود داشته باشه، ولى چون ضعيفه، «حدودى» از صفات مردانگى رو به جنين بده(در صورتى كه جنس(ظاهر) مرد رو بهش ميده ). اين قضيه زمانى جالب شد كه فهميدن روى كروموزوم Y صفات مردانه زيادى وجود داره در صورتى كه قبلا فكر ميكردن ژن زيادى نداره.
اين يه تعريف خيلى كلى بود. بعدا برات لينك مقالش رو ميفرستم.
در كل ديگه درست نيست كه جنسيت رو فقط از روى اندام تناسلى تشخيص بديم. يه مرد ممكنه صفات زنانش از يك زن بيشتر باشه. حالا حقوق بشر بر اساس «جنس» تعريف شده نه «جنسيت».
مرسی سامان…با بچه هایی که مطالعشون روی جنسیت هست حرف میزدم میگفتن در دو سه تا از المپیک های گذشته چندتا از زنان رکوردهایی رو زدن که خیلی با رکورد قبلی فاصله داشته و نزدیک رکورد مردها بوده.گویا چهار دهه پیش این اتفاق افتاده که هیچ صداش هم درنیومده این یعنی چی؟این مواردی که اگه دقت کنیم یکی دو مورد هم بشتر هستن یعنی چی؟یعنی که بله، تعریف زن و مرد هم باید عوض بشه،یعنی اینکه این اگه تعریف زن و مرد عوض بشه این جهان ما طور دیگه ای تعریف میشه..حالا به نظرت این تعریف تایید میشه؟ اگه نیروهای اجتماعی قدرتمندی وجود داشته باشن که موافق این تعریف جدید باشن خواه ناخواه تعریف زن و مرد هم تغییر میکنه اما اگه این تعریف جدید نیروهای اجتماعی مهمی هوادارش نباشن در نطفه خفه میشه و فقط در محافل خاصی باقی میمونه.این یعنی چی؟ یعنی علومی که فکر میکنیم استدلالی هست و با استدلال قانع میشه اما در مقابل استدلال الان داره مقاومت میکنه.بحث من این نیست که این تعریف جدید درسته، من میگم چه درست باشه چه غلط این علمی که الان حاکمه این تعریف جدید رو نمی پذیره.. این موارد در کتاب «ساختار انقلاب های علمی» توسط بروس کوهن قبلا گفته شده(با مثال های دیگه).میدونی این یعنی چی؟یعنی گفتمان غالب چه دینی باشه چه علمی با استدلال و منطق کوتاه نمیاد.یعنی اینکه هیچ معلوم نیست اونچه امروز پذیرفته میشه از دیروزی بهتر باشه این یعنی اینکه منطق و استدلال که در ذهن ماست به شوخی شباهت داره..
حالا ازینجا رو امین بخونه: دیدی مسلمون ها براشون وجود پیامبران بدیهیه؟ حالا بیا با پزشکان در مورد جنسیت حرف بزن.یعنی بگو این چه حرفیه میزنید در مورد جنسیت؟میدونید این مرد و زنی که شما بار علمی بهش دادید چه خصلت هایی رو به دو تا انسان میده؟چه دردسرها و معانی مختلفی رو در جوامع مختلف بر دوش انسان ها میگذاره؟ این یعنی چی که یکی مرده یکی زن؟ مثل همون مسلمونها که به پیامبرشون شک کردی میزنن توی گوشت.چرا میزنن؟ چون تو با این حرفت داری اونا رو متزلزل میکنی و اونطور که سامان میگه:»بسيارى از پايه هاى نظام فعلى و حقوق بشر بايد تغييراتى كنه» اصلا چرخش گفتمانی به وجود میاد خیلی از علوم قدرتشون رو از دست میدن و هزارتا نتیجه دیگه.چندسال دیگه روی حرف سامان یک نظریه دیگه بیرون میاد.چه خبره؟پس این حقیقت علمی کجاست؟پس چرا بعضی از حقایق مسکوت میمونن؟ میبینی با دنیایی سر و کار داریم که هرچی بیشتر به سمت حقیقت میریم بیشتر ازش دور میشیم و حتی گفتمان هایی که فکر میکنیم مبنای استدلالی و منطقی دارن اگه نیروهای قدرت و اجتماعی پشت سرشون نباشن هرمنطقی رو خفه میکنن.اینا یک پیام اساسی برای ما دارن،نتیجه گرفتن از این پیام ها به عهده خودتون.
مرسی سامان جان
رضا جان ممنون یه به اینجای بحث که رسیدی، من رو فراموش نکردی عزیز
من در همه نوشتههام که در گرد مسئله مذهب میچرخه، یک نکته مشترک دارم. علم البته در مقابل تغییر مقاومت میکنه اما با گسترش یه باور در مجامع علمی، تن به باور جدید میده. این برای علم ایراد نیست، فضیلته! مثلا اینکه امروز درک جمعی ما انسانها از طریق آموزههای علمی بدرستی اینه که زمین به دور خورشید میچرخه و نه تنها ما مرکز جهان نیستیم که حتا در مرکز منظومه شمسی هم قرار نداریم. این باور به این وضوح هم سالها طول کشید تا در جامعه جا افتاد. اما این تاخیر باعث تضعیف علم نشد. یه اقبال علمی تنها وابسه به اقبال آن تعریف در حد اکثری افراد جامعه داره. یعنی بر مبنای خرد جمعی استوار شده. این درست نقطه تقابل مذهب است. متون دینی برای باورمند دینی از کتاب جبر در ریاضی هم کامل تر و غیر قابل تغییرتره. این رو یادمون نره رضا جان که کلیسا در نهایت به هجوم دانستههای دینی در تقابل با نوشتههای کتاب مقدس، دست آخر فقط به این بسنده کرده که بله، در انجیل مزخرف زیاد هست! و این مطلب رو من بارها و بارها شندیم. در حالی که برای یه دانشمند، با بازنگری به دانش پیشینیانش فقط میتونه بگه ما در اون زمان نمیدانستیم ولی امروز بهتر میدانیم. و این بهتر دانستن به هیچ وجه به معنی قطعی بودن این دانسته نیست.
این تغییر نوع نگاه به حقوق شهروندان هم تابع همون دگربینی افراد جامع ست. مثلا گرچه برده داری در اسلام هرگز نهی نشده، اما همه مسلمونها از خیر این آیتم لوکس گذشتهاند. یعنی دانش جمعی افراد (علم) بی سر و صدا به باور مذهبی چربیده.
اینکه امروز جنبش فمینیست به دنبال برابری مطلق میگرده هم خودش نوبریست. حقوق فردی البته باید برابر باشه اما روزی هم خواهد رسید که این برابری بر مبنای تواناییها و خواستگاه ژنتیکی این دو بررسی بشه. تمام این امور دست آوردهای پله کانی هستند. گرچه میدونیم پله دوم آخر کار نیست اما جهش یکباره پلههای بعدی نه امکان پذیره و نه حتی درست.
امین عزیز واقعا چنین اعتقادی دیگه نسبت به علم بعد از کتاب «ساختار انقلاب های علمی» از بین رفته، این کتاب به ما نشون میده پذیرش علوم جدید یک فرآیند تدریجی نیست، این کتاب به ما نشون میده هیچ تحول علمی در دل محافل علمی نیفتاده که بتونه به جامعه تزریق بشه بلکه خواسته های اجتماع تحولات علمی رو رقم زده و مهمتر این کتاب به ما نشون میده اگر بخوایم فکر کنیم که علم جدید یک پله بالاتر از علم قبلیه اشتباه فکر کردیم بلکه فقط جای علوم عوض میشه و احتمال داره پسرفت هم داشته باشیم… اینو فوکو در تاریخچه تیمارستان یعنی کتاب «دیوانگی و تمدن» و بعد از اون «مراقبت و تنبیه» به ما نشون میده که چطور ظهور تیمارستان به جای زندان یک پسرفت معرفتی بوده،
دین هم همینطوره دین هم از اجتماع بیرون میاد اولش از برده داری و داشتن غلام میگه اما بعدش غلام ها رو آزاد میکنه.دین تحت تاثیر اجتماع است یک جاهایی مقاومت میکنه اما سرانجام تسلیم میشه و حتی یک جاهایی جلوتر از توده ها حرکت میکنه مثل برداشت های نوین یکسری از علما در دوره مشروطه یک جاهایی هم اونقدر درجا میزنه که اثری ازش نمیمونه مثل خیلی از آیین هایی که دیگه اثری ازشون نیست.دین برآمده ازاجتماع است.
سامان عزیز این مطلب رو من از طریق یه برنامه مستند، کاملا باهاش آشنایی دارم. عموما زن مطلق و مرد مطلق، درصد بسیار پایینی از جامعه رو در بر میگیرن و ما بقی در بین دو سر این طیف شناورند.
اما به باور من تعریف برابری جنسیتی، راهی چندین و چند ساله در مقابل داره. شاید توضیحی که به رضا جان در پایین دادم کمی نظرم رو بیشتر نمایان کنه.
رضا جان گمان نمیکنم وقتی از پذیرش یک داده علمی توسط خرد جمعی صحبت کرده باشم با گفته کوهن تناقض زیادی داشته باشه. گرچه من با تمام مطالب کتاب ( مثلا همین هیچ تحول علمی در جامعه جا نیافتاده مگر اینکه خواسته جامعه به صورت پیش فرض اون رو از علم مطالبه کرده باشه) موافق نیستم. در بسیاری از موارد ابتدا پیشنهاد این تغییر ( یا خواسته) توسط علم مطرح شده و چنانچه جامعه روی خوشی به اون نشون داده باشه، اون تئوری/فرضیه رشد کرده. مثال فوق العاده واضحاش رو در خصوص فرضیه داروین میشه دید. این فرضیه تنها به دلیلی با سرعتی سر سام آور پیش رفت کرد که برای جامعه سنگری شد در مقابل داستان آفرینش کلیسا.
البته من هم میپذیرم که علم گاهی پس رفت داشته، اما هنوز هم به برتری فضیلت اون نسبت به بینش مذهبی باور دارم و هم به عموما اصل پلکانی پیشرفت علمی. شاید این دیدگاه من هم از این مایه گرفته باشه که به طور آکادمیک شیمی و مکانیک خوندم و بحث نظری برای من از علایق شخصی به این مبحث سرچشمه میگیره. من به همون دلیل نمیتونم با فوکو زیاد هم عقیده باشم. اصلا من هر چه میکنم با فیلسوفان بدبین نمیتوانم کنار بیام، گرچه جناب فوکو حرف زیادی برای گفتن داره اما من او را هم صد در صد نمیتونم ببلعم دوست من.
به هر حال قصد زدن ساز مخالف ندارم، اما نظرم در حال حاضر شدیدا بر همین منوال است تا روزی که به باور دیگهای برسم.
امین جان بله همین مثال داروین را که میزنی و ادامه اش اسپنسر در جامعه شناسی، جامعه علم رو نمیسازه جامعه چیزی رو تقاضا میکنه که علم با اون همسو باشه یعنی نیاز اونموقع احتمالا یک نیاز پوزیتیویستی یا شبه پوزیتیویستی به نقد دین بوده بعد اون تئوری عنوان میشه و نیازی رو که از قبل وجود داشته اشباع میکنه البته همین نیاز رو قبلش قدرت برای جامعه به وجود آورده احتمالا.مثال های زیادی میشه زد از علومی که از لحاظ استدلالی منطقی بودن اما بخاطر اینکه در جامعه جایی نداشتن در نطفه خفه شدن.
این بدبینی های فوکو بداهت زدایی است یعنی اون میاد چیزهایی که طبیعی جلوه داده و تاریج بدیهی رو برای ما طور دیگه ای تصویر میکنه.اگر وقت داشتی این کتاب ها رو که گفتم یک نگاهی بنداز.فدای تو
راستی رضا جان بعد از 2 سال مطلبی در وبلاگم گذاشتم. دوست دارم شما هم بخونی. البته اگر وقت داشتی.
چشم حتما در پلاس حرف میزنیم
ممنون از نوشته ی زیبایت…برای من که فردایم تجسم تمام ترس های دیروزم از زندگی است وهمه چیز بوی تکرار گرفته نوشته ات عجیب تاثیرگذار بود…
میدونی الناز قشنگی این نوشته به این بود که شما سه دوست عزیز را به اینجا کشوند تا من میهمان بهترین کلام ها شوم… تو هیچوقت در میان اینهمه تکرار رنگ روزمرگی را نخواهی گرفت از بس انرژی برای خلق کردن داری…. وای که چقد خوشحال شدم سکوت این خونه شکسته شد.مرسی از تو الناز عزیز
رضا جان مقاله زیباتو واسه دوستم علی میل کردم.این جوابش بود…یادم باشه بگم به علی که خودش بیاد کامنت بذاره…
«تمام مدتي كه داشتم ميخوندمش داشتم به اراده به دانستن فوكو فكر ميكردم
كنترل بدن.گفتمان سياسي جنسي و زيست سياست….
رضا فوكو زياد ميخونه؟ انتقاداش از سبك و سياقه اونه
خيلي خوب بود…. با مقاله هاي رضا حال ميكنم مفيد و مختصر و جوندار…»
الناز جان سلام منو به علی عزیز برسون.
راست میگه علی، دقیقا درست میگه این نوشته تحت تاثیر فوکوست و البته مکتب فرانکفورت.درست میگه من فوکو میخونم و اگر وقت کنم چند تا نوشته دارم آماده میکنم که «چگونه فوکو را به ایران بیاوریم».در واقع فوکو زیرآب تمام رویکردهای پیشین نسبت به قدرت رو زده و ما خیلی میتونیم از اون استفاده کنیم و حالا چرا این فوکو و فرانکفورتی ها به درد ما میخورن؟ چون یک عده ای خیلی به جامعه مدنی و دموکراسی چشم بسته و ازاین چیزا اعتقاد دارن اونا میتونن پیش از رسیدن به اونجا آینده رو ترسیم کنن و مخصوصا فوکو که به ما نشون میده حقیقت سرابی بیشتر نیست و در عین سراب بودن حقیقت به ما یاد میده که قدرت ستاد نداره… مرسی از علی و لطفش نسبت به من و دوستی های بی اندازه خود تو
نتونستم همه نوشته ها رو بخونم . اما معتقدم گلشیفته پوشیده بود از نظر من و شاید لخت بود از نظر خودش و شاید نبود. چشمها را باید شست.به هر حال به خودش مربوطه