متروی تهران این روزها در دل قطارهای خود شاهد بازار دستفروش هاست. بازاری که در آن جنس هایش یک خصوصیت عمده دارند؛ همه ارزان هستند و دستفروش هایش اگرچه روزگار را به سختی می گذرانند اما پشت چهره هر دستفروش دنیایی نهفته است و هر دستفروش داستانی دارد که یکتاست.
دیروز که مسافر مترو بودم اولین فروشنده شابلون میفروخت. میگفت با خرید هر شابلون شادی را به بچه های خود هدیه دهید، بعد سوال را پرسشی می کرد: «یعنی نمیخواهید با هزار تومن بچه خود را شاد کنید؟» همان لحظه چند نفر دست کردند در جیب هایشان و شابلونی خریدند تا شاید شادی را به خانه های خود هدیه ببرند.
فروشنده بعدی داد میزد بادکنک با تلنبه؛ اما بعضی ها به تلنبه ها شک داشتند انگار قبلا هم خریده بودند چون از فروشنده می خواستند تلنبه را امتحان کند. پس از شابلون که قرار بود بچه ها را شاد کند گویی بادکنک میخواست شادی کوچکشان را به پرواز وا دارد.
فروشنده بعدی کارت های تبریک می فروخت این دیگر به بچه ها ربطی نداشت اما انگار خیلی وقت است دیگر کسی به دوستی کارت تبریک هدیه نمی دهد با عکس های زیبا و رایگانی که در اینترنت زیاد شده رسم های ما هم انگار تغییر کرده اند.
آخرین فروشنده از همه کم سن و سال تر بود؛ پسرک فال فروش. با شابلون و بادکنک پیوندی بین کودکی هایمان برقرار می شد با کارت تبریک یادمان می آمد دیگران را هم میشود خوشحال کرد اما با خرید فال انگار تاکید می کردیم همه چیز از دست ما خارج شده است گو اینکه در کوپه ما کسی فالی نخرید. یعنی دیگر کسی قصد ندارد سرنوشتش را پیشاپیش ببیند؟ شاید آنقدر روزگار مسافران مترو تکراری شده است که آینده هیچ پیامی جز تکرار دیروز برایشان نداشته باشد.
اما هرکس چیزی خرید،هرکس با چیزی رابطه برقرار کرد. راستی چرا بعضی ها شابلون خنده بر صورتشان می آورد و بعضی ها بادکنک؟ بادکنک آنها را سوار کدام باد میکرد؟ شابلون برای آنها کدام تصویر فراموش شده کودکی را زنده می کرد؟داستان از چه قرار بود؟ نه آیا رویاهای ما با ساده ترین چیزها بالی برای پرواز می یابد؟
دستهبندیشده در: روزنگار