به بهانه یافته شدن ارتش کمبوجیه

در گذر از تاریخ این برگ های زرین باستان است که ارزش خواندن و ستایش دارد.همان روزهایی که مهاجرین آریایی در یک هجرت پر خطر به ایران آنروز کوچ نمودند دل به مناظر دلنشین و شکوه این سرزمین دادند تا چند نسل بعد کورش پسر جوانی باشد که برای اولین بار به سرزمین پارس شکوهی در خور دهد و آنرا یکپارچه کند.اما جهانیان کورش را برای کشور گشایی ستایش نمی کنند ستایش آنان برای منشور کورش است کمبوجیه فرزند مردی شد که شهره بود به منشی شکوهمند تا راه پدر ادامه دهد.اما سیاست و بازی های داریوش،پادشاه جوان را امان نداد تا شاه و برادرش بردیا در تاریکی های تاریخ جا خوش کنند.هر چه باشد ماجرا کمی ابهام برانگیز است اما مهمتر از ابهام نشان می دهد شاه جوان علاوه بر اینکه کشور گشا بوده خام هم بوده چرا که قبل از سامان دادن به اوضاع داخلی بر مصر تاخت تا به جای اینکه مصر مقهور دولت پارس گردد این کمبوجیه باشد تا اسیر سیاست ورزی داریوش گردیده باشد.اما همین داریوش یک دهه بعد با آرامش تمام مصر را ضمیمه خاک ایران کرد تا سیاست ورزی را نشان شاه جوان بدهد اما در سینه سرد گور! 

سالی که کورش کشته شد کمبوجیه به جای سامان بر اوضاع داخلی به مصر تاخت چنین پادشاهی فقط نگارنده را بیاد اسکندر می اندازد اما امان از توطئه داخلی!سال ها گذشته است و داستان آنروزها هنوز در روح مردم یک سرزمین جریان دارد حالا باستان شناسان توانستند ردی از سپاه گمشده کمبوجیه به دست آورند پسری که گر کمی سیاست ورز بود تاریخ گونه ای دیگر رقم می خورد چرا که کوروش به اندازه داریوش اعتقاد به پادشاه خداگونه نداشت اما بعید بود سیر تاریخ ترسیم چهره خداگونه را نیز برای کمبوجیه رقم نزند.با این حال مشخص شد هرودوت این قسمت را دروغ نگفته اگر چه توسیدید،ارسطو،استرابون و سیسرون اعتقاد دارد هرودوت یک خیال پرداز است اما مشخص می شود همه ی داستان ها و روایت هایش تهی از حقیقت نبوده است مخصوصا وقتی باستان شناسان حفری می کنند و کشفی سترگ.شاید اگر سپاه کمبوجیه اسیر طوفان نمی شد شاه جوان می توانست رویای داریوش را نقش بر آب کند اما هرچه بود قرعه ی شاهی به نام دیگری در آمده بود. 

همچنین در تاریخ هرودوت آمده که کمبوجیه آپیس گاو مقدس مصریان را از شدت خشم کشت اما پیش از این، نوشته اوجاهورسنه که امروز در موزه واتیکان نگهداری می شود سیمایی انسانی از کمبوجیه نمایان میکند مخصوصا اینکه بدانیم این نوشته شباهتهای زیادی با منشور کورش دارد.ما از بین این دو روایت هیچکدام را انتخاب نمی کنیم.اما می گوییم کمبوجیه پسر کوروش است و تربیت یافته دست کسیست که هزارها سال پیش دم از آزادی عقیده زده پس به پای کمبوجیه که در آرزوی آزادی معنی می دهد بلند می شویم و یاد سربازان سرزمین پارس را جاوید می داریم.کاش می شد  این سربازان به سرزمین مادری خود بازگردند تا در موزه های خود غرق شکوهشان شویم.راستی آنها می دانند خانه ویرانه شده؟

اول-این نوشته به بهانه حفاریات جدید باستان شناسان است .
دوم-وقتی می گویم سرزمین پارس منظورم همه ی ایران آنروز است بیشتر جنبه حماسی دارد تا علمی.

مجلسی که تسلیم شد و مردی که پیروز شد!

دستان محمود باز شد تا تازیانه سیاست ورزی را چنان بر اسب سیاست زند که شیحه حیوان اندام رقیب را به لرزه اندازد.میدان نبرد است دلبر،خبری از عشوه و کرشمه نیست. چه کشمکشی به راه انداخته این محمود، ریشه ی اصلاح طلبی را سوزاند و سر اصول گرایی را زیر آب می کند،می رود در مجلس و همه را تهدید می کند مجلس را کرده میدان نفس کشی!مگر کسی می تواند بله قربان گوی محمود نشود؟چرا نباید حق داشته باشیم که در تمجید احمدی نژاد و بازی های تند سیاسی اش قلمی روان کنیم؟مخصوصا وقتی که بخواهیم با گفتگوی تمدن های سید و دو دهه خانه نشینی دوست مقایسه کنیم.سیاست گوشه خانه نشستن و گفته های دلبرانه نیست سیاست ماکیاول می خواهد کوتیلیه می خواهد تیمورتاش می خواهد اما سیاست کارتر را بالا می آورد و خاتمی را پس می زند. 

مجلس دو راه داشت تهدید را جدی گیرد و نگران استرداد لایحه نشود که اگر لایحه باز پس گرفته می شد این خود اصول گراها بودند که پیروزی در دور بعد را در سر می پرورانند و اگر متفوق القول باشم که حذف یارانه ها در شرایط موجود و کسری بودجه چاره ای نداشت پس اصول گراها بازی نقد را به بازی شاید واگذار کردند.اینگونه گفتند:دردسر پیاده شدن این طرح با دولت وقت و سوار شدن بر موج نارضایتی بر عهده ما!اما نکته مهمتر این ماجرا لابی های قدرتمند احمدی نژاد است که هر یخی را ذوب می کند مخصوصا یخی به نام اصولگرایی را که درونش هنوز قوام نگرفته.اینبار می تواند فشار قدرتمند احمدی نژاد موجب تصویب این طرح شده باشد چرا که اگر لاریجانی نمی خواست طرح تصویب نمی شد! 

بازی های سیاسی محمود بازی های توافقی نیست رادیکال ترین بازی ها را به نمایش می گذارد بزرگان اصول گرا به اندازه ای در فساد اقتصادی غرق شده اند که هر گذشته ای از آنان سندی برای محمودست وقتی شما ادله دارید و مهمتر،قدرتی دارید که می توانید حرفتان را به کرسی نشانید رقیب ترجیح می دهد در مقابل شما سر تسلیم فرود آورد_ حتی اگر شما هم به اندازه رقیب ضعف داشته باشید_ محمود آنقدر دستانش پراست که هر چه امر کند دراختیارش گذاشته می شود لابی ها بهتر از کرشمه های سیاسی باهنر عمل می کنند.مگر نه اینکه مجلسیان اصلاح طلب را با یک تلوزیون بیست و چهار اینچ خریدند؟ ضعف ها اینجاست که به کارمحمود می آیند،لابی های شبانه فقط یک جام و دلبر کم دارند تا به بزمی چنان تبدیل شوند! 

جنبش سبز با اقبال مواجه شد که لایحه پس گرفته نشد باهنر که از خدا خواسته سرخوش شده بود به آرزوی خود نرسید و توکلی نتوانست قول خود را مبنی بر نظارت مجلس به اجرا در آورد هر چند محمود فکرمی کند می تواند با این بودجه دستی بر سروگوش حامیانش کشد و طبقات را روبروی یکدگر قرار دهد و جای خود را مابین حامیانش مستحکم کند و از آنسو کسری بودجه را جبران نماید اما عجیب است که نمی داند جنبش سبز وسیع تر و گسترده تر می گردد چرا که علاوه بر مخالفان سیاسی که کمتر دغدغه های اقتصادی در این اعتراضاتشان تاثیر دارد، جنبش افراد مردد را نیز با خود همسو می کند طبقه متوسطی که تا فشار اقتصادی کلافه اش نکند تخت گرم و نرم را با فریاد عدالت خواهی عوض نمی کند طبقه محرومی که اگر دولت یادش برود سبد اقتصادی اش تهی شده است تحمل از کف می دهد این یک اتفاق میمون بود که بر تعدد مخالفان خواهد افزود.پیاده سازی لایحه هدفمند کردن یارانه ها مصمم تر کردن مخالفان است شاید وقت دیگری این طرح کارآمدتر می بود اما اینکه در ذهن محمود و اصولگرایان ایده ی دیگری می پرورد عجیب است شاید هم مثل شاه سابق تا روز آخر خیابان ها را جدی نمی گیرند!

مستانه و منصور به روایت توهمات من

اگر مستانه می دانست قرار براینست  منصور ادیبان روزی کیف انگلیسی را دریافت نماید هیچگاه آن اخبار را برای منصور سیاست پیشه فاش نمی کرد اما عشق مستانه کار دستش داد و او را به زندانبان سپرد زندانبان اگرچه رحم ندارد اما مستانه هم دختر پیرایش بزرگ بود مگر می شد با او مانند دیگری رفتار کرد؟آری همان روزهایی که مستانه به کرات مورد تجاوز زندانبان قرار گرفت هیچ کاری از دست کسی برنیامد. پیرایش،پدر مستانه که مرد پشت صحنه سیاست ایران بود جا نماند که نرود و زنگ نبود که نزند اما ایران سرزمین هزار دستان است اینگونه نیست که اگر روزی کسی مملکت را می گرداند حالاهم تیغ اش برش سال های دور را داشته باشد چه آیت الله هاشمی هم منصب رسمی داشت هم در پس پرده جاه و جلالی اما کم مانده بود همان داستانی را که دری کارگردانی کرده بود بشود تاریخ همین روزگار. نزدیک بود فایزه لباس مستانه را پوشد و هاشمی در رخت پیرایش جا گیرد.عجیب ماجرا آنجاست نقش واسط را کسی عهده دار بود که امروز منفور جمعی گردیده است شریفی نیا با آن بازی تمام عیارش در کیف انگلیسی اینبار نتوانست خلوص آن عیار را ارتقا بخشد اما نقش همان بود و روزگار همان روزگار منتها آن شد یک داستان تا کسی باورش نکند و این شد خود زندگی. 

دری کارگردان خبره کیف انگلیسی در ستاد کروبی جای گرفت تا بگوید ادیبان رویای جوانی او بوده است سال ها بعد که ادیبان سیاستمداری متجدد پیشه شد ترک همسر نمود تا عشق سال های جوانی خویش را در آغوش گیرد اما مستانه دیگر شور و شوق یک شیدا را نداشت تا مثل سال های پیش با نگاه نافذ ادیبان آب شود رخ سرد مستانه نشان می داد سالهاست که از آن ماجرا گذشته است شاید اگر ادیبان بوسه ای ازمستانه می کرد می فهمید هیمه سرخ بوسه مستانه یادگار عشق سال های جوانی او نیست داغ ننگ زندان است آنهم زندانی نه برای یک مرد اساطیری بل مردی چون منصور ادیبان تا این مستانه باشد که با همان نگاه سردش بگوید آقای ادیبان همه چیز برای من تمام شده است. 

می شود این روزها یکبار دیگر همه ی مردان شاه را دید تا فهمید  شان پن چگونه آقای یک سرزمین شد و پسربچه خبرنگار مرد سیاستمدار راعلم کرد بعد رفت سراغ مناظره کنندگان بزرگ و دریافت چگونه می شود بدون خشونت مبارزه کرد سپس می توان رفت سراغ فهرست شیندلر و لذت برد از اینکه اشخاص چه جان هایی را نجات داده اند از همه که بگذریم منصور ادیبان و مستانه پیرایش داستانی دیگر دارند مخصوصا وقتی بدانیم تاریخ ایران یک گزینه متفاوت است. 

در حاشیه:این روزگار خراب ما هم نمی دانیم از چه بنویسیم یکبار می گوییم برویم سراغ نقد فیلم یکبار می گویم بروم بشویم یک ورزشی نویس یکبار گیر می دهیم برادران سپاهی یکبار می رویم سراغ هاشمی……. بمیرم برایت خبرنگار که شروع کرده ای به هذیان نویسی راستی مگر نه اینکه سیاست اوج هذیان های یک انسان بالغ ست؟

رهبران جنبش سبز چه می کنند؟

مهدی کروبی:
می گویند شیخ در حال بازی اخلاقیست و سینه سپر کردنش تنها از روی شجاعت است اگر اینگونه پنداریم بازی را دست کم گرفته ایم. پیر اصلاحات این روزها حکومت را دست انداخته است و چنان زیبا کری می خواند که همه را حیران این طمطراق می کند. کروبی سند می دهد و با این سند مصونیت برای خود می خرد کروبی در میان مردم حاضر می شود و سپس محبوب قلب ها می گردد کروبی نامه می دهد تا هاشمی را به وسط  گود بیاورد کروبی زیبا بازی کردن را این روزها نشان می دهد اگر حرفی می زند با سند سخن می گوید و بعدش چنان کنار می رود که انگار بازی را برده و دوباره دست به بازی جدید می زند این روزها کروبی یک پراگمتیست تمام عیار شده که هرچه هست از گروهیست که مغزش را کرباسچی به عهده گرفته است.

 میرحسین موسوی:
میرحسین بودنش برای کروبی این مصونیت را می آورد که رهبر جنبش موسویست و اول اوست که باید حذف شود تا شیخ دومین مظنون باشد از آن گذشته وجود میر نشان می دهد جنبش یک سر ندارد که تنها با حصر آن یک تن جنبشی را به قهقرا فرستاد میرحسین بازی را خوب پیش می برد اما بهتر هم می تواند عمل کند مخصوصا اگر حکومت دست به سرکوبی وسیع زند آنموقع است که کار میر کمی سخت می شود هرچه کروبی مشاور دارد و کبکبه و دبدبه ای سترگ، میر فاقد آنست از آن گذشته خصلت های فردی این دو  نقش هایی متفاوت برایشان آفریده است بازی میر تا وقتی جواب میدهد که حکومت سرکوب وسیع را شروع نکرده باشد اگر خشونت زیاد شود بازی میر دیگر باید به سمساری ها واگذار گردد شاید میر با خود چنین اندیشیده که خشونت از این بیشتر وسعت نمی گیرد که می تواند درست باشد و توجیه مناسبی برای رفتارهای سیاسی میر.

 محمد خاتمی:
سید خوش چهره ما مرد محافل غیر رسمیست بیش از اینکه سیاستمدار باشد فیلسوف است و بیش از اینکه عملگرا باشد دغدغه نظریه دارد همینکه هر چند وقت در محفلی سخنی به زبان می آورد و از قول روحانیان مبارز بیانیه ای می دهد انتظارات را برآورده می کند وجود و تعدد این رهبرانست که دست حکومت را برای حصر تهی گذاشته.

هاشمی رفسنجانی:
کاش هاشمی به جای یک فایزه سه فائزه داشت تا رهبر بعدی می توانست در چهره هاشمی تجلی یابد تا این فرزندان باشند که پدر را وادار به صراحت کنند اما نه مهدی فایزه شد نه محسن، دختر تا آیت الله این روزها به قدری سکوت پیشه کند که تنها در بین محافل سیاسی رفتارهایش فهمیده شود آیت الله هیچگاه ردای رهبری جنبش را بر تن نخواهد کرد اما چه کسیست که کتمان کند وزنی که هاشمی به جنبش بخشیده در خور نیست؟

 مردم:
موسوی راست می گوید که رهبران دنباله رو مردم هستند اما این دلیلی نمی شود که ما این رفتارها را دو جانبه ندانیم اما کتمان هم نمی شود کرد که این رابطه بی مردمی پرشور  و معترضانی خوش فکر پایش می لنگد آری این روزها رهبران به مردم دلخوش شده اند حق هم دارند نه ابزاری دارند برای بازی های سیاسی و نه قانونی که از آنها محافظت کند نه رسانه ای دارند برای بیان خواسته هاشان و نه رابط هایی که مدام مابین اینان و یارانشان باشند.رهبران راه درستی برگزیده اند که خود یار مردم شوند!

 ترور و حصر:
بخت یاری حکومت های متمرکز در اینجاست که هرقدرت کوچک و نهاد سرخودی عملی انجام دهد به حساب قدرت مرکزی نوشته می شود نمی توان کتمان کرد که قدرت مرکزی در پشت پرده دستورهایی را صادر می کند اما هر اتفاقی را نمی توان به پای قدرت مرکزی گذاشت پس بعید نیست گروه های سرخود مستقیما دست به ترور میرحسین و کروبی زنند با این حال اگر حکومت یک مشاور درخور برایش باقی مانده باشد از برخورد رادیکال با رهبران جنبش سرباز خواهد زد چرا که بیشتر از اینکه جنبش متضرر شود این حکومت است که بر پایان عمر سیاسی خود دامن می زند.